تبليغاتX
زمستان خبرکن(یل قوان)
... حرفهای خوب من ...

... اما ثمرۀ ازدواج برای هر یک از زن و مرد چیست ؟

برای مرد یک محیط امنی مهیا می شود به نام خانه ، مرد با خیال آسوده تمام روز در بیرون از خانه به کار خود می پردازد ، صاحب شأن اجتماعی می شود ، صاحب ثروت می شود ، صاحب قدرت می شود ، اهدافش را دنبال می کند ، به ماجراجویی های خود می پردازد ،  روابط اجتماعی خودش را دارد ، صاحب فرزندانی می شود ، فرزندانش بزرگ می شوند ، ازدواج می کنند و میروند اما خیالی نیست چون مرد اهداف خود ، شغل خود ، دغدغه های خود ، شأن اجتماعی خود و خلاصه دلمشغولیهای خاص خودش را دارد ... تازه قسمت هیجان انگیز ماجرا اینجاست که مردان تازه در میانسالی به اوج جذابیت خود می رسند ، سنی که خیلی بدشان نمی آید ازدواجی دیگر را تجربه کنند ... زندگی مشترک برای یک مرد فرصتی است برای بزرگ و بزرگ و بزرگ تر شدن ...

اما برای زن : صاحب خانه نمی شود بلکه در خانه قرارش می دهند (منظور من اصلاً وجوه مادی قضیه نیست ، حتی شاید مردی کل سند خانه را به نام زنش کند ولی در این شرایط هم از نظر من آن زن صاحب خانه نیست چون برای داشتن خانه  تلاشی نکرده است ، فرصت به ثمر رساندن قابلیتهای خود را نداشته است ، ایده های اقتصادی خود را به بار ننشانده است . چیزی ارزشمند است که حاصل تلاش خود انسان باشد ، چیزی که حاصل تعیّن ایده ها و ذهنیات خود انسان باشد ، چیزی که از خودِ فرد باشد ، چیزی که به بیان فلسفی تر ذهنیت ِعینیت یافتۀ فرد باشد ... زن فرصتی برای ساختن خود ، ابراز خود ، از خود بیرون آمدن ، به خود عینیّت بخشیدن و در یک کلام فرصتی برای شدن به دست نمی آورد . البته نه اینکه زن اصلاً نشود ، نه اینکه در زن اصلاً becoming رخ ندهد ، در زن هم شدن رخ می دهد منتها عرصه هایی که زن در آنها می شود ارزشمند و مانا نیستند . شدن مرد در اجتماع با کار و فعالیت اجتماعی رخ می دهد ولی شدن زن در خانه رخ می دهد و با کارهای بی حاصل و زود گذری مثل کارهای منزل . مرد به دنبال پردازش ایده های بزرگ خود می رود ولی ایدۀ یک زن و دل مشغولی یک زن از صبح که بر می خیزد این است که برای ناهار چه چیزی درست کند ! زن در حد یک ناهار می شود ، شدنی که خیلی دوام ندارد ، خیلی ارزش ندارد ، مانا نیست ، از بین رونده است ...)

زن به امور منزل می پردازد ، طول و عرض زندگی اش به اندازۀ طول و عرض آشپزخانه اش است - در حالی که جهان مرد به وسعت ایده هایش وسیع است اما جهان زن محدود به خانه می شود - فرزندان مردی را بزرگ می کند ، همۀ زندگی اش عبارت است از مردی که تمام زندگی اش هر چیزی هستند غیر از همسرش و فرزندانی که به محض اینکه بزرگ شدند می روند به دنبال زندگی خود ... بعد از رفتن فرزندان زنی که تا آن روز به جز پرداختن به امور منزل کاری نکرده است ، هدفی نداشته است ، دلمشغولی ای نداشته است ، خود را زنی می یابد میانسال ، نازیبا ، بدون جذابیتهای زنانه ، تنها ، بدون هدف ، بدون فعالیت خاص و از همۀ اینها بدتر افسرده و همواره در معرض یک تهدید جدی : ازدواج مجدد شوهر ... این زن ، زنی است که تمام زندگی اش را صرف چیزهایی کرده است غیر از خودش ، زنی است که زندگی اش در یک کلام خلاصه می شود ایثار و از خودگذشتگی ، زنی که در تمام زندگی اش شده ولی چه چیزی شده ؟ ناهار ، شام ، شوهرداری ، بچه داری ، تمیزکاری و ... ولی قبلاً هم گفتم عمر این شدن ها آنقدر کوتاه است که زن احساس می کند تا به حال هیچ کاری نکرده است ... احساس می کند در طول زندگی اش فقط بوده بدون اینکه بشود و این اوج فاجعه است چرا که کل زندگی یعنی شدن و بدون شدن آدمی هیچ چیز نیست ...  

و این یعنی داستان ابژه شدن یک زن ، داستان از دست رفتن یک زن . ازدواج نکردن برای یک زن یعنی برای خود زندگی کردن ، به ایده هایی فراتر از پخت و پز پرداختن ، به طول و عرض زندگی افزودن و ازدواج کردن یعنی برای دیگران زندگی کردن و از خود برای دیگران خرج کردن  و کسی که همه اش برای دیگران زندگی کند دیگر خودی برایش باقی نمی ماند ...

شاید به من اشکال کنید که یک زن هم می تواند زندگی شخصی اش را سامان دهد و هم کار و روابط اجتماعی خود را داشته باشد : اما از همان آغاز هم گفتم که من به این ازدواج و آن ازدواج نمی پردازم ، از ازدواج به معنای واقعی کلمه ، از زن به معنای واقعی کلمه و از مرد به معنای واقعی کلمه سخن می گویم ... چه کسی می تواند این حقیقت را کتمان کند که زن ایدئال یعنی زنی از نوع اول (زنی که زندگی اش = خانه ، همسر ، فرزندان ) ، زن دستۀ دوم از آن جمله زنهایی است که همیشه برای مرد دردسر درست می کنند ، از آن دسته زنهایی که مرد خیلی به داشتنشان رغبتی ندارد ، زن در مقام زن (زن به معنای واقعی کلمه ) یعنی زن از دستۀ اول . به بیان دیگر زن دستۀ اول زن اصیل است و زن دستۀ دوم غیر اصیل ... و روشن است که همه به دنبال جنس اصیل اند ...

ممکن است بگویید پس عشق چه می شود ؟ (چیزی که فریبای عزیز به آن اشاره کرد) عشق قضیه را کمی پیچیده می کند ... در عشق این دیگر دختر نیست که انتخاب می شود هر دو طرف یکدیگر را انتخاب می کنند ... حتی در مواردی که عشق بعد از ازدواج را داریم (که به نظرم مزخرف ترین چیز روی زمین است) زن با عشق خود را وقف زندگی اش می کند ... اگر در خانه کار می کند به عشق همسرش کار می کند اگر بچه دار می شود عاشق بچه ها و همسرش است و با عشق به آنها رسیدگی می کند ... و اینجا دیگر نه تنها بر خلاف میلش عمل نمی کند بلکه دقیقاً آنچه را می کند که میلش می کشد و ... (این درست همان چیزی است که آقای حقانی فضل به آن اشاره کردند یعنی مواقعی هم هست که خود زن ، زن شدن یا به تعبیر من ابژه شدن را انتخاب می کند)

دو نکته در پاسخ به این اشکال و در پاسخ به آقای حقانی فضل :

1. گرچه زنی که عاشق همسر ، بچه ها و زندگی اش است به خواست خود و حتی علاقۀ خود ، از خود گذشتگی می کند ولی هرگز نمی توان این حقیقت را کتمان کرد که عاقبت هر زنی در ازدواج همان است که در پست قبلی گفتم ... چه با عشق زندگی کند چه بی عشق نتایج و ثمرات ازدواج را به یک شکل خواهد دید . در هر صورت ثمرۀ ازدواج برای یک زن همان است که گفتم ... چه زن عاشق باشد چه نباشد با ازدواج وارد معامله ای می شود که در نهایت به جز ضرر چیزی عایدش نمی شود ... ( برخلاف مرد که در این معامله همه اش سود می کند )

2. ضمن اینکه از نظر من اتفاقاً همین ازدواج عامل اصلی از بین رفتن عشق است . اصلاً کل ازدواج ظلم مستقیمی است به عشق . شما می خواهید عشق را به عنوان دلیلی برای توجیه ازدواج بیاورید ولی از نظر من از درون خود همین عشق می توان دلایلی مبنی برلزوم ازدواج نکردن بیرون کشید ! بنا به قول مشهور خودم : با ازدواج عشق از بین میرود و جای آن را عادت می گیرد .

* وانهاده اثر سیمون دوبوار را حتماً بخوانید ...

* شاید ادامه داشته باشد ، نمی دانم ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/09/19ساعت 1:25  توسط   | 

این پست رو خیلی وقته نوشتم ولی در مورد گذاشتنش شک داشتم ... شایدم بعداً حذفش کنم و شایدم قسمت دومش رو بذارم ... الان نمی دونم . شاید اصلا بعدها نظرم در مورد ازدواج عوض شد ولی در مورد یه چیز مطمئنم ، اونم اینه که در حال حاضر نظرم همینه و قصدم هم از گذاشتن این پست ابلاغ نظرم به فرنازه ... 

* * * * * * * * * * * * * * * * *

یه روز توی مصلّی نشسته بودیم که فرناز ازم پرسید : راستی تو چرا با ازدواج مخالفی ؟

تا قبل از اونم جسته گریخته براش چیزهایی گفته بودم ولی این بار می خواست کامل و دقیق دلایلم رو براش تشریح کنم  .  من کمی مِن مِن کردم و در نهایت شگفتی چیزی برای گفتن نداشتم ! من ِ فمینیست ؟ کسی که از وقتی یادش می یاد داشته در مخالفت با ازدواج سخنرانی میکرده اون موقع هیچی برای گفتن نداشتم ... البته فرناز به خاطر این مسأله ابراز خرسندی کرد و گفت این یعنی اینکه اون دلایل دیگه الان وجود ندارن و از بین رفتن . ولی من اینطوری فکر نمی کنم . اون دلایل هنوز به قوت خودشون باقی اند ... الان ، اینجا ، توی این لحظه دلایلم رو ثبت می کنم تا هم فرناز بخونه و هم خودم هیچ وقت یادم نره که چرا با ازدواج مخالفم .

دلایل من بخشی فلسفی و بخشی اجتماعی اند و از همین آغاز تذکر می دهم که منظور من از ازدواج ،ازدواج های معمولی است که اتفاق می افتند و از همین آغاز خودم می پذیرم که درصد بسیار کمی از ازدواجها استثنا محسوب شده و وصف الحال زیر در مورد آنها صدق نمی کند . (البته فقط درصد بسیار بسیار بسیار ناچیزی از ازدواجها) ولی آنچه معمول است آن چیزی است که در زیر می آید :

فرض براین است که روابط میان آدمیان بر یک اصل استوار است : اصل برابری . اصل برابری حاکی از آن است که دو فردی که در یک رابطۀ اجتماعی با هم تعامل برقرار می کنند در انسانیت برابرند . به بیان فلسفی تر هر دو سوژه اند و در سوژه بودن با هم برابر ( از دوران مدرن به این طرف موجودات عالم در یک تقسیم بندی دوتایی به سوژه (subject) و ابژه (object) تقسیم می شوند . سوژه عبارت است از همان انسان ، فاعل شناسا و مدرِک و ابژه عبارت است از هر آن چیز دیگری غیر از انسان که متعلق شناسایی انسان قرار می گیرد ، یعنی مدرَک . می توان معادل ابژه را همان اشیا یا هستنده های عالم به غیر از انسان دانست . یا با اندکی تسامح می توان سوژه را موجود ذی شعور و ابژه را موجود بی شعور خواند ... )

از نظر من در کل فرایند ازدواج این اصل اساسی (اصل برابری) نقض می شود . چگونه ؟ در ازدواج مرد همان سوژه باقی می ماند واین زن است که تبدیل می شود به ابژه (به شئ) . نگاه مرد به زن در حکم نگاه یک سوژه است به ابژه . نگاهی حاکی از نوعی تسلط و نوعی برتری . مرد در ازدواج عبارت است از غالب و زن عبارت است از مغلوب . مرد عبارت است از سلطه گر و زن عبارت است از تحت تسلط . این امر را از همان آغازه های شکل گیری ازدواج به خوبی می توان دید . برای مثال خواستگاری : خواستگاری در یک کلام یعنی اینکه یک دختر توسط یک پسر انتخاب شود . توجه داشته باشید که آنکه انتخاب می کند (سوژه) پسر است و آنکه انتخاب می شود (ابژه) دختر ! و دختری شانس انتخاب شدن را دارد که جذاب تر ، زیبا تر و گیراتر باشد . اما دختر برای چه چیزی انتخاب می شود ؟ برای اینکه یک پسر در خانه اش در کنار سایر وسایل (بافرض اینکه پسر خانه و وسایلی داشته باشد) به چیز دیگری احتیاج دارد به نام زن . اما چرا به زن احتیاج دارد ؟ زیرا این زن کارکردهایی دارد . درست همانطور که اجاق گاز ، ماشین لباسشویی و... هر کدام در خانه کارکردی دارند و اگر نباشند در خانه چیزی کم است و کارهایی در خانه مختل می شوند ، زن هم اگر در خانه نباشد گویی چیزی در خانه کم است و برخی امور مختل می شوند . پس مرد در خانه اش در کنار سایر وسایل چیزی می خواهد به نام زن تا برایش کارهایی را انجام دهد .

کارکردهای زن را همه به خوبی می شناسیم و می توان آنها را این چنین خلاصه کرد :  تنظیم امور منزل ، بچه دار شدن و فراهم کردن وسایل عیش و لذت مرد

 در راستای این کارکردها زن خوب یعنی زنی که دست پخت خوبی دارد ، خانه اش تمیز است ، خوش سلیقه است ، برای مردش بچه به دنیا می آورد ، در خانه می ماند و بچه های مردش را تربیت می کند ... اینها همه یعنی زن برای مرد در حکم یک شئ است در حکم یک وسیله . و می دانیم که چیستی یک وسیله در رابطه با هدفی که برایش تعریف شده مشخص می شود . زن در این نگاه بالنسبه به مرد و خدماتی که می تواند برای مرد انجام دهد تعریف می شود ... و زن در کل این فرآیند به سطح شئ تنزّل می یابد ... این شئ شدگی زن را در سایر موارد هم می توان به خوبی دید . یک مثال دیگر می زنم مثلاً در موردی مثل دادن مهریه ، کل فلسفۀ مهریه دادن آیا چیزی غیر از خریدن زن است ؟ پسر موظف است وعدۀ دادن پولی را بدهد تا خانوادۀ دختر راضی شوند دخترشان را به عقد او در آورند ... یا در مراسم عروسی آیا عروس چیزی غیر از یک شئ است در دست هر دو خانواده (خانوادۀ عروس و داماد) ؟ شئ ای که آن را بزک می کنند ، روی یک سن می نشانند ، از او انتظار دارند لبخند بزند و از همه فجیع تر اینکه عروسی ای بهتر که عروسش قشنگ تر !!! تنها چیزی که کسی به آن فکر نمی کند انسانیت و شعور دختر است ...

* وانهاده اثر سیمون دوبوار را حتماً بخوانید ...

* ادامه دارد ... (البته شاید)

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/09/17ساعت 0:16  توسط   | 

گوشۀ اتاق بالای بخاری زیر عروسکایی که روی دیوار آویزونند ، یه ورق کاغذ زده به دیوار . بالای سر برگه نوشته :" لیست کتابهایی که یک انسان (!!!) باید بخواند و من نخوانده ام " و زیر عنوان ، یه سری اسم کتاب و نویسنده ردیف کرده تا پایین . از بیابان لوکلزیو گرفته تا فاوست گوته و صادق چوبک و یه مشت کتاب فلسفی که به نظر خودش حتماً باید بخونه وگرنه انسانیتش زیر یه علامت سوال بزرگه ...

داره اتاقشو جمع و جور می کنه ، شادی ام همون دور و اطرافه و مثلا می خواد به دختر کمک کنه ولی یه ریز داره حرف می زنه .

  • شادی : این که زدی به دیوار برنامۀ هفته گی ته ؟
  • دختر   : نه عزیزم
  • شادی : برنامه روزانه ته که میگه مثلاً باید هر روز چی ببری دانشگاه ؟
  • دختر   : نه عزیزم
  • شادی : پس چیه ؟
  • دختر   : این اسم اون کتاباییه که همۀ آدما باید بخوننشون . به نظر تو چه کتابایی رو همۀ آدما حتماً باید بخونن ؟
  • شادی به اندازۀ چند ثانیه فکر میکنه و بعد با اطمینان می گه : مثلاً قران ...
  • دختر   : ... هیچی نمیگه ، اصلاً چی داره که بگه ؟؟؟!!!

نتایج اخلاقی :

* هیچ وقت با بچه های زبون دراز هم کلام نشید ...

* هیچ وقت از بچه های زبون دراز سوالای آدم شرمنده کن نپرسید ...

* یه کم توی لیست کتابایی که به نظرتون یه انسان (!!!) باید بخونه ولی شما نخوندید تجدید نظر کنید تا مثل من جلوی یه بچۀ 7 ساله شرمنده نشید ...

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/09/14ساعت 11:34  توسط   | 

                 

                 

حدود دو ماه پیش توی وب گردیهام دیدم یه بنده خدا یه پست در مورد اهدای عضو گذاشته به اضافه ی یه لینک . روی لینک که کلیک کردم وارد سایت اهدا شدم . ثبت نام اصلا کار سختی نبود و چند دقیقه بیشتر طول نکشید . منم عضو شدم . موضوع رو تقریبا فراموش کرده بودم تا اینکه امروز که از دانشگاه برگشتم مامان بهم گفت برام نامه اومده (البته خانواده زحمت کشیده بودند و قبل از من نامه رو باز کرده بودند !) مرکز اهدای عضو کارت اهدا عضو رو (که همیشه هم باید همراه عضو باشه) برام فرستاده بودند . وقتی کارتم رو توی کیف پولم گذاشتم حس خیلی خوبی بهم دست داد . حس اینکه دارم به نحو بالقوه یه کار خوب انجام میدم ، حس اینکه من همیشه نیت انجام یه کار خیر رو دارم ، حس اینکه اولین گام برای انجام یه کار خیر رو برداشتم ...

قبلا هم توی وبلاگم به این سایت لینک دادم ولی بار قبل به جز آقای دبیری مهر کسی این لینک رو ندید . امیدوارم این بار افراد بیشتری به سایت اهدا مراجعه کنند و عضو بشند .

در مورد گذاشتن این پست تردید داشتم . پیش خودم گفتم حالام که بعد از عمری یه کار درست حسابی کردی برا چی این قدر تو بوق و کرناش می کنی ؟ ولی از طرف دیگه هم با خودم گفتم اگه این پست باعث بشه چند نفر دیگه هم توی این کار انسانی شریک بشند اشکالی نداره . امیدوارم ریا نشده باشه ...

                 برای دیدن سایت اهدای عضو ، اهدای زندگی می تونید اینجا کلیک کنید .

                *در ضمن این عکس هم اصلا بی ربط نبود چون از همون سایت اهدا گرفتمش ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/09/10ساعت 0:43  توسط   | 

این باران هم که از صبح می بارد

تو نیستی

و ما خیس نخواهیم شد

حیف ...

* وقتی تو یه گوشت صدای بارون باشه و تو اون یکی گوشت صدای شهرام ناظری هوس می کنی از این پستا بذاری ...

* عید ابراهیم و اسماعیل رو به عنوان یه مسلمون وقتی درک کردم که "ترس و لرز"  کی یر که گور مسیحی رو خوندم ...

* نمی دونم چرا ما مسلمونا  عزاهامون عزاس ولی عیدامون اصلا حس عید رو نداره ...

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/09/07ساعت 11:26  توسط   | 

دیروز و امروز با چند سال تاخیر کتابی را خواندم که بسیاری از بزرگان مرا به خواندنش توصیه کرده بودند . یک بعد از ظهر پاییز بدون اینکه به آن فکر کنم از کیف دستی خواهرم یافتمش ... مرا به سوی خود می خواند ، از آن طرف هم لیست کارهای نکرده مدام جلوی چشمانم رژه می رفتند و در سرم تاب می خوردند ، اما فکر آن کتاب رهایم نمی کرد ... با خودم گفتم شروعش می کنم ، آخر شبها شبی 50 یا 60 صفحه می خوانم غافل از اینکه این تویی که شروعش می کنی ولی دیگر این تو نیستی که به پیشش می بری بلکه این اوست که تو را به پیش میبرد ...

سمفونی مردگان  اثر عباس معروفی چاپ اول 1380 و چاپ سیزدهم 1388 (البته انتشارات ققنوس) . خود این تجدید چاپها گواهی است بر محبوبیت این داستان ... سمفونی مردگان داستانی بود که مردگان روایتش می کردند ، سمفونیی بود که مردگان می نواختندش ... هر فصل از کتاب / موومان سمفونی از زبان یک مرده روایت می شد ... اورهان ، آیدین ، آیدا ، جابر ، مادر ، سورمه اینها شخصیتها یا همان مرده های داستان اند که داستان را به پیش می برند ... داستانی سرد و به ظاهر منقطع و به ظاهر بدون انسجام ...

داستانی از اردبیل عزیز با مردمانی عزیزتر و گاه با اصطلاحات شیرین ترکی . اردبیل ، شهری که همیشه دمایش زیر صفر است و این دمای زیر صفر را هم به خواننده انتقال می دهد با کلاغهایی که مدام در طول زمستان قار قار (برف برف ) می کنند و قار قار آنها نوای شوم پس زمینۀ داستان را می سازد ... داستانی که تقابل دو نگاه به زندگی را نشان می دهد ، داستانی که از اختلافات فرهنگی حکایت می کند ، داستانی که از حسادت می گوید و از برادر کشی ، داستانی که روایتی است از تنهایی نکبت بار آدمها ، داستانی از نامردمی ها و نامردیها ، داستانی که سرد است و سرد است و سرد ... اما این همه بسیار هنرمندانه روایت شده اند . رفت و برگشتهای داستان میان حال و گذشته نفس آدم را می برد و نمی توانی در حین خواندن داستان ذهن سیال نویسنده را ستایش نکنی ...

داستانی که تو را درگیر می کند ، داستانی که از شوریدگیهای آیدین می گوید و از حسادت های اورهان . ولی عجیب است که تو همانقدر که آیدین و آیدا و مادر ( به عنوان شخصیتهای مثبت داستان ) را دوست می داری و با آنها همدردی می کنی ، با جابر و اورهان ( به عنوان شخصیتهای منفی داستان ) هم همراه و همدلی و برای آنها هم دل می سوزانی ... داستانی که شخصیتهای منفی اش به جای سیاه ، خاکستری اند . داستانی که برای آیدا و آیدینش گریه می کنی ، برای اورهانش دل می سوزانی ، برای یوسفش قلبت از جا می کند و به سورمه که می رسی عجیب هوس می کنی عاشق شوی ... داستانی که ... داستانی که باید خود بخوانید تا دریابید چگونه داستانی است .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/09/05ساعت 0:36  توسط   | 

بعد از گذشت دو قرن هنوز هم کلام کانت زنده است . آنقدر که می توان در محضر او پرسشهایی کرد و پاسخهایی هم شنید :

جناب کانت فریضه ی یک فیلسوف / متفکر چیست ؟ انسجام در اندیشه

زمانه ی ما را چطور زمانه ای می بینید ؟ زمانه ی ما زمانه ای التقاطی است به طوری که در این زمانه فیلسوف مآبان به جای داشتن تفکری ناب ، مجموعه ای از اصول متناقض و سخیف را بیان می کنند .

گرایش مردم عام چیست ؟ مردم عام فقط می خواهند از هر موضوعی چیزی بدانند و در هر کاری دستی داشته باشند بدون اینکه به عمق آنچه می دانند و عمل می کنند توجهی داشته باشند .

" انسجام در اندیشه ، بزرگترین فریضۀ یک فیلسوف است ولی بسیار به ندرت [در میان این جماعت] یافت می شود . در مکاتب یونان باستان نمونه های بیشتری از این انسجام ، در قیاس با زمانۀ التقاطی خویش می یابیم ؛ زمانه ای که در آن منظومۀ ائتلافی غیر صادقانه و تُنُک مایه ای از اصول تناقض آلود ، جعل شده است ، زیرا چنین منظومه ای در نظر تودۀ مردم مقبول تر است ؛ تودۀ مردم که خرسند به آنند که از هر موضوعی چیزی بدانند بدون آنکه هیچ چیز را به تمامی درک کنند ، فقط با این هدف که در هر کاری دستی داشته باشند ."                                                    نقد عقل عملی . کانت . ترجمۀ انشالله رحمتی . ص 42

                                                                                                                

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/09/04ساعت 0:49  توسط   | 

بنده فوق تخصص دارم توی دیدن خوابای بی در و پیکر و بی سر و ته و درهم برهم و به درد نخور که تعبیر هم ندارن ... خیلی وقتا میشه که حتی خوابای خارجی می بینم ! حتی شده که شخصیتای خوابام انیمیشنی بودن ! ولی این یکی خوابم با همۀ قبلیا فرق داشت :

پریشب (2 شب قبل) خواب دیدم که من و فرناز و فاطمه تو دانشگا بودیم ... فاطمه اومده بود که از من خدافظی کنه ، می خواس بره تهران ... فرناز ازمون جدا شد . مام دو تایی رفتیم طرف ساختمان امور فرهنگی ... انگار فاطمه با دکتر مطع کار داشت ... دکتر مطیع داشت می گفت وقت نداره که یه دفعه از پشت سرش یکی ظاهر شد ... کی بود ؟؟؟  ... پرزیدنت احمدی نژاد بود !!! جالبه که من تو خواب اصلاً تعجب نکردم ! دکتر مطیع بهمون وقت نداد ولی پرزیدنت احمدی نژاد گفت برین مجموعه کلاسها من 4 تا 6 اونجا کلاس دارم !!! چقدرم خوب برخورد کرد با ما !!! منم بی خیال همه چی به فاطمه می گفتم بیا بریم پشت در اتاق احمدی نژاد برنامه شو ببینیم که 4 تا 6 چی کاره اس !!! جالبتر اینکه بعد از خدافظی با رئیس جمهور یه دفعه یه عده آدم به ساختمان امور فرهنگی حمله کردن ! منم خیلی خونسرد گفتم پس واسه همینه که هر کسی رو اینجا راه نمی دن ! حالا نمی دونم منه یه لا قبا رو چه ریختی راه داده بودن !!! ... نمی دونم آخرش چی شد ولی منو فاطمه فرار کردیمو قایم شدیم ... به کلاس 4 تا 6 احمدی نژادم نرسیدیم !!! حالا نمی دونم تو مجموعه کلاسا می خواس چی درس بده ؟ چون اونجا فقط کلاسای عمومی کارشناسیا برگزار میشه ...

پ ن . برای فرار از دست کانت امشب به شاهنامه پناه بردم . دشت امشبم از شاهنامه این بود :

چه نیکو سخن گفت آن رای زن    

ز مردان نکن یاد در پیش زن

دل زن همان دیو را هست جای     

ز گفتار باشند جوینده رای

 پی نوشتی که بعد ( دوشنبه بعد از ظهر ساعت ۳:۱۴) اضافه شد :

امروز از دکتر شریعتی یاد گرفتم که : "سرمایه ی ماورایی هر کسی حرفهایی است که برای نگفتن دارد ..."

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/09/02ساعت 1:20  توسط   | 

 

تو را بس منتظر ماندم       اوتاندی لحظه لر منن

بدان من دوستت دارم     اینان بو یاشلی گوزلردن    

سفر از تو گذر از تو          اوزاخ یول گوزلمک منن

بدان با یک نگاه تو            اوچاردی غصه لر منن

شعر بالا یه اس ام اسه از یه عزیز ، که برام چند تا سوال به وجود اورد :

چرا این روزا جمعه ها اینقدر راحت می یاند و می رند ؟ ... 

چرا یادمون رفته باید یکی بین ما باشه ولی نیست ؟ ...

چرا اینقدر به نبودنش عادت کردیم ؟ ...

                                                               خدا کند که بیایی ... 

...................................................................................................................

اینم ترجمه ی مصرعهای دوم که به زبان ترکی هستن :

اوتاندی لحظه لر منن : لحظات زندگیم از دست رفت

اینان بو یاشلی گوزلردن : با نگاه به چشمای اشک آلودم باور کن

اوزاخ یول گوزلمک منن : چشم انتظاری (طولانی مدت) از من

اوچاردی غصه لر منن : غم و غصه از من فرار می کنه

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/08/29ساعت 15:43  توسط   | 

امروز ابوالفضل جلیلی بعد از بیست سال دوباره بر خیابان چهارباغ قدم گذاشت هر چند گله می کرد از اینکه چرا اثری از خانه های قدیمی بیست سال پیش اطراف چهارباغ ندیده است . ابوالفضل جلیلی آمده بود تا در جمعی دوستانه ، بین دانشجوهای سینما ، در مرکز حوزۀ هنری فیلم گال را که در سال 65 ساخته بود ، دوباره به تماشا بنشیند ... آمده بود تا از خودش بگوید و مرحوم حسین پناهی که در گال چند سکانس نقش آفرینی کرده بود ... آمده بود تا از او در مورد گال و حافظ و گل یا پوچ بپرسیم ... حرف های خوبی زد ، حرفهای خوبی شنیدیم . آنچه بیش از همه در این شخص جذبم کرد راحتی ، صراحت ، بی ریایی و تواضعش بود . آن هم در شهری که مردمان آن همه خود را در کادرها و قابهای بسته محبوس کرده اند و هیچ کس حتی به خواب هم نمی بیند که از مستطیلی که دور خود رسم کرده گامی بیرون بگذارد . مردمانی که در چارچوب زندگی می کنند و دیگران را هم در چارچوب می پسندند . شهری که در آن هر چه بیشتر در چارچوب باشی و بیشتر خود را در پس نقابها پنهان کنی ، شهروند بهتری هستی ... اما جلیلی کادر شکن آمد و با شیطنتهای گاه به گاه و خاص خودش کمی از یخ این مردم منجمد را باز کرد ... یادمان داد که صداقت چندان هم لولو نیست ... یادمان داد که گاهی هم از کادر بیرون زدن بد نیست ... از حافظ گفت از اینکه سعی او در حافظ این بود که سخنی بگوید که چون برخاسته از دل است بر دلها بنشیند ... گفت دوست داشت حافظش مثل حضرت حافظ جاودانه بماند و گفت حضرت حافظ از سر تواضع و گمنامی بود که جاودانه شد . گفت رمز جاودانگی گمنامی است نه فریاد زدن شعارهای دهان پرکن ِ گوش کر کن ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/08/26ساعت 23:27  توسط   | 

........

بهانه ی پخش این دو فیلم بزرگداشت حسین پناهی بود . این هم قطعه ای از حسین پناهی عزیز :

نیستیم ...

به دنیا می آییم ،

عکس یک نفره می گیریم ،

بزرگ می شویم ،

عکس دو نفره می گیریم ،

پیر می شویم ،

عکس یک نفره می گیریم ...

و بعد

دوباره باز

نیستیم ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/08/26ساعت 23:27  توسط   | 

با این هفته شد ۴ هفته ... این همه صبر  ؟؟؟ ... خب تو که درس نخوندی مثه بچه آدم سرتو بنداز پایین ... چرا اینقدر با نمک شدی ؟؟؟ ... آدمی که درس نخونده حق تیکه انداختنم نداره ... بی مزه ... خنک ... سبک ... حرف نباشه ... صدات نیاد ... اعتماد به نفست منو کشته ... خجالت کشیدم ... نچ ... دعوا لازم نیست یک نگاه کفایت می کنه که خودم تا ته خط رو برم ... چقدر دلم برای این اتاق تنگ شده بود ... داشت گریه ام می گرفت ... چقدر این چند وقته بودم ولی نبودم ... "چرا نیستید ؟ "... می خوام بازم باشم ... همین گفتگوی چند دقیقه ای امروز منو برگردوند ... شرمنده ام ... مکر عقل ؟ ... مکر عقلو کجای دلم بذارم ؟! ... دکتر محمود آبادی ! ... سن پترزبورگ ؟ ... یکی به اینا بگه سوالم خصوصیه !!! ... رستم التواریخ ! ... دفاع مقدس ! ... "من همیشه به دانشجوهای فلسفه افتخار می کنم !!! "... من ؟؟؟ ... من ؟؟؟ ... " من به شما افتخار می کنم !!! " ... من ؟؟؟ ... " شما اهله فلسفه اید " ... من ؟؟؟ ... یاد باد آن روزگاران یاد باد ... کانت ... زبان ... هگل ... یکی بخونه ... محمدی ها ... اجماع کردن ها ... یکی ترجمه کنه ... دکارت ... لایب نیتز ... اسپینوزا ... هیشکی گوش نمیده ، بی تربیتا ... اَه تو دیگه چقدر پایه ای مریم ... آخه بی ادبیه ... زندان باستیل ... سرما ... سیاهچال ... غرغر ... خنده ... حسادت ... کلاس مستحبی ... همراهی ... نسیم ... پروین ... فاطمه ... من ... شما ... کارشناسی ... گچ ... تخته ... تخته پاک کردن ... اَه پاچه خار ... آرامش ... با عشق کتاب خوندن ... با عشق کلاس اومدن ... با تپق حرف زدن ... سوال بیجا و بیخود پرسیدن ... دعوت به خوندن ... دعوت به فلسفه ... دعوت به تفکر ... واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای دلم برای همۀ اینا بی اندازه تنگه ... چرا گاهی فراموشکار میشم ؟ ... چرا گاهی یادم میره چه طور تا اینجا اومدم ؟ ... چرا گاهی اینقدر قدر نشناس می شم ؟ ... ۸ ترم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ... چرا گاهی یادم میره که چه روزایی رو دارم از دست می دم ؟ ... قبض اونم توی ترم ۳ ارشد ؟ ... خسته ام ... خیلی ... ولی به هر جون کندنی بود بلند شدم ... همین امروز ... همین حالا ...

پ ن بی ربط 1 . نمره ی هرمنوتیک 17 ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تاس انداختین ؟؟؟ بابا ای ول !!!

پ ن بی ربط 2 . " تقدیر بی تقصیر نیست ... "

پ ن بی ربط ۳ . شادی (معروف به سیندرلای بی دندون) امشب بهم میگه : " پاشو نمازتو بخون ، به من چه نمازت در رفت !!! " منظورش این بود که نمازت قضا شد ...

پ ن آخر . اینم از آخرین سروده های مرد کوچکم ، محمدطه (معروف به گیرمله/Girmala) : "درد و بلات ، کجایی ؟ " !!!

حرف آخر از زبان سهراب : آدم اینجا تنهاست ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/08/25ساعت 21:49  توسط   | 

شده دردت بیاد ولی وقتی ازت بپرسن کجات درد می کنه نتونی جواب بدی ؟ دردِ بودن یکی از همین درداس . هست ولی تو نمی دونی دقیقاً کجاته که درد می کنه ... به نظر من دردی ام هست که همیشه هست ولی موقعی که تو روزمرگی می افتیم خودشو در پس همین روزمرگی ها پنهان می کنه و گاهی هم لا به لای همین روزمرگی ها یه دفعه درد بهت حمله می کنه و اونقدر از درد به خودت می پیچی که طاقتت طاق می شه ...

امروز موقع برگشتن سوار اتوبوس که شدم دیدم استثنائاً جا برای نشستن هست ، همون جلو بغل دست یه خانوم نشستم  ، به آدمای دور و برم که نگاه کردم نا خودآگاه به این فکر افتادم که با عملی شدن طرح هدفمند کردن یارانه ها که همیشه ام با رایانه ها قاتیش می کنم چه بلایی قراره سر این ملت اتوبوس نشین بیاد ؟؟؟ ... خوب که نگاهِ مردم می کردم درد رو – نمی گم نداشتن رو – تو چهرۀ تک تکشون می دیدم ... البته به جز اون پسر ناجوره روبروییم که از این بچه ژیگولای مو در هوایی بود که به تیپش نمی یومد از اهالی اتوبوس باشه و ناخودآگاه با خودم فکر کردم که این یارو ککش هم از هدفمند کردن یارانه ها نمی گزه و از اون مرفه های بی درده که اگه دنیا رم آب ببره ایشون رو خواب می بره . پسر لاغره کیف به دسته روبروییم که کیفش دوتای خودش وزن داشت ... زن قرتیه خوشکله بغل دستیم که معلوم بود برای اینکه این شکلی بشه دو سه ساعتی رو وقت گذاشته ولی کثیفی از سر و روی پسر بچش می بارید - پسری که با یه ربع وقت گذاشتن و حمام رفتن می شد یه کوچولوی خواستنی - زنه روبروییم که یه نوزاد دو سه ماهه بغل کرده بود که نوزادش شبیه هلو بود از بس که ناز بود یا مرد ریشوی روبروییم که داشت از همون پسر ناجوره بلیط می گرفت ... یا رانندۀ اتوبوس که مدام به ملت غر می زد که قبل از رسیدن به ایستگاه از جاتون بلند شین یا همۀ اونایی که سعی می کردن راننده رو آروم کنن که بابا کوتاه بیا طوری نیس یا فروشندۀ روزنامه که یه آقایی بود با موهای جوگندمی یا پیرزنه دم مجتمع نان که چروکای عمیقه توی صورتش دل آدمو می لرزوند ... این اهالی اتوبوس نشین رو چه کسی حمایت می کنه ؟؟؟ و چه کسی قراره حمایت کنه ؟؟؟ چقدر امروز دردم گرفت از بودنه خودم وقتی بعضی از همشهری های دور و برم رو دیدم ... و فکر می کنم چقدر بعضی از این همشهری هام بعد از اجرایی شدن این طرح از بودنه خودشون دردشون خواهد گرفت ...

پ ن بی ربط  : روزنامۀ تهران امروزه امروز رو که از روی دکۀ روزنامه فروشی برداشتم با خودم فکر کردم این روزنامه چقدر امروز سبکه ... لابد بازم صفحۀ اندیشه نداره ... آخه انگار ما دیواری کوتاه تر از دیوار اندیشه پیدا نکردیم ... توی روزنامه هامونم ، شده 4 صفحۀ پر در مورد فوتباله مزخرف یا قیمت سکه و ... می نویسیم ولی به اندیشه که می رسیم ... تا حالا تهران امروزی نخریدم که صفحۀ ورزشی یا اقتصاد نداشته باشه ولی تا دلتون بخواد تهران امروزهایی خریدم که صفحۀ اندیشه نداشته ... البته شمارۀ امروز صفحۀ اندیشه داشت ... اتفاقاً در مورد علامه هم بود ...

پ ن با ربط : امروز همایش بزرگداشت علامه طباطبایی رو تو دانشگاه داشتیم ... گفتنی در موردش زیاده ... حداقل برای اینکه خودم یادم نره که چه حرفای قشنگی تو این جلسه گفته شد باید در موردش بنویسم ... ایشالله به زودی ...

یه پ ن دیگه : هدفم از این نوشته اصلاً سیاسی نبود ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/08/24ساعت 15:58  توسط   | 

فک کن بعد از سه روز علاف چرخیدن تازه سر شب حس درس خوندن می یفته تو جونت ... میری سر کتابات ، نقد عقل عملی کانت رو برمی داری شروع می کنی به خوندن . شوخی نیستا ، نقد عقل عملی کانتِ . این یعنی خدای کتابای فلسفی ! یعنی یه کتاب پدر و مادردار که مخ می سوزونه خوندنش ... تو هم با ذوق و شوق چون حس خوندن داری ، عجیبه که می خونی و تو همون دور اول خوندن تا تهِ تهِ تهِ حرف کانتو می گیری! بازم می گم کم حرفی نیست اینکه تو کانت رو باز کنی ، یه بار بخونی و همون دفعۀ اول متنو بفهمی ... فکر کن سرخوش از خوندن داری کیف می کنی از زندگی که به به ! چه گلستونیه فلسفه خوندنو فهمیدن ... به به ! چه آدم باهوشی هستیم ما !!! ... سه صفحه بیشتر نخوندی که یه دفعه صدای باز و بسته شدن در ِ پذیرایی رو می شنوی ... خُب ، با خودت می گی لابد باباس که داره می ره بیرون . ولی چند لحظه بیشتر از این فکر نگذشته که بله ... صداشونو می شنوی که شاد و خوشحالو خندون دوباره تشریف اوردن شب نشینی ! ظاهراً هم دوباره طبق معمول دستِ پر اومدن ! چون صدای چرق چوروق کیسه پلاستیکم می یاد ! تازه تورم صدا می زنن که مرییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییم کجایییییییییییییییییی؟ بیا ... خوشم میاد کلید خونه رم دارن اصلاً نه زنگ می زنن نه هیچی ... تو ممکنه سرت زیر باشه غرق فکر و خیال ، یه دفعه سرتو بالا کنی ببینی ای دلِ غافل ! یه عده آدم وسط پذیرایی وایسادن با این هوا نیش باز دارن تو چشای از تعجب باز موندت زُل زُل نیگا می کنن !...

بله ... تقریباً این اتفاق هر شب تو خونۀ ما تکرار میشه ! به محض اینکه غروب میشه ( بدبختانه این روزام خیلی زود غروب میشه !! ) اینا می رن ، اونا می یان ، اونا می رن ، اون یکی یا پیداشون میشه ، باز خدا رو شکر اون یکیا اینجا نیستن ، راهشون دوره ، اگرم هر دفعه دوسه روز خراب می شن سرمون حداقل خدا خیر دنیا و آخرتشون بده که دیر به دیر می یان ...

حداقل نمی ذارن همه شون با هم تو یه شب بیان ... والله مردمم فک و فامیل دارن ماهم فک و فامیل داریم ... مردمم شب نشینی میرن اما با برنامه ریزی قرار می ذارن که همه با هم تو یه شب سرِ مردم خراب شن نه اینکه هر شب هرشب ... خدا روشکر هر کدومم یه بچه دارن کانّه اژدها ... پذیرایی مام که دلاور ! جون می ده که توش اژدها ول کنی !!! تا هی غرّش  کنه و آتیش بسوزونه ... تازه شاکی ام که بشی میگن تو چیکاره ما داری برو تو اتاقت درو ببند ! آخه یکی نیست بگه بابا درم که ببندم صدای خنده هاتونو حرف زدناتونو بعدم دلنوازانتون که گوش فلک رو کر میکنه دیگه چه برسه به گوش منه بدبخت ! آخه من قراره خیره سرم تو این سرو صدا فلسفه بخونم ، شنگول منگول قرار نیس بخونم که ! به جون خودم آدم تو سر و صدای اینا شنگول منگولم قاتی می کنه دیگه چه برسه به کانت ! اگه کتابارو ببندم بیام بشینم وسطتون که راحتترم ! تازه اتاقی ام که هر یک دقیقه یه بچه درشو باز کنه و توش سرک بکشه که جای درس خوندن نیست که !

امشب بهشون میگم بابا مگه خونۀ ما سینماس که هر دفعه چیپس و پفک و تخمه و کرانچی و مانچی و هزار جور خوراکی مجاز و غیر مجاز می خرین ، میریزین اینجا تا دور هم بخوریم ؟؟؟ میگن : راس می گیا از این زاویه به مساله نیگا نکرده بودیم که هر دفعه با چیپس و پفک میریزیم خونتون !!! انگار خونتون سینماس ! بعدم هاهاها می خندن ... مام لبمون باهاشون می خنده ولی دلمون خونه به خدا ... به مامانم که شکایت می کنی میگه : یعنی بچه هام تو غربت خونۀ باباشونم نیان ؟؟؟ ای بابا ، چرا می زنی مامان جان ! کی گفته نیان ؟ بیان ، ولی هر شب هرشب آخه ؟؟؟ از الان گفته باشم اگه من هیچی نشدم تقصیر من نیستا ! همش تقصیر این فک و فامیل ِهرهری مسلکِ دل گنده ایه که شب و روز برامون نذاشتن با این رفت و آمداشون ...  حالا فردا شب نوبت اون یکییاس ، اگه ندیدی ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/08/21ساعت 1:43  توسط   | 

...

گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را

آهنگ یک موسیقی غمگین

                                       هوایی می کند ...

 

مرحوم قیصر امین پور

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/08/20ساعت 23:26  توسط   |